سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
خاطره‏ای جالب از مهدی باکری، محمد ابراهیم همت و حمید باکری - کبوترانه
http://727.parsiblog.com اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و احفظ قائدنا و مرجعنا الخامنه ای صفحه نخست درد دل با شهدا، خاطرات شهدا، دل نوشته ها، وصیت نامه شهدا و مطالب گوناگون دیگر با محوریت دفاع مقدس و شهدا را، در این بخش می‌توانید ببینید سرگذشت و شرح حال شهدای دفاع مقدس را، این‏بار به روایتی دیگر و بیانی متفاوت‏تر از دفعات قبل بخوانید شامل: بیانات و خاطرات مقام معظم رهبری و... امام زمانی باشیم! درد دل با امام زمان، دل‌نوشته، مطالب تحلیلی و... چرا حجاب!؟ مطالبی پیرامون فلسفه حجاب، حجاب برتر، فواید حجاب، تأثیرات روانشناختی حجاب و حجاب در شرق و غرب...  اولین اس ام اس کده ارزشی، با موضوعاتی همچون: دفاع مقدس، شهادت، وصیت نامه شهدا، شعر، نیایش و... وهابیت چیست!؟ چرا دین!؟ حماسه عاشورا ... لینک سایت های برگزیده ارزشی، به تفکیک موضوعات، همچون: دفاع مقدس و شهدا، دفاتر مراجع و سایت‌های علما، سایت‌های اختصاصی شیعه، پایگاه های قرآنی، علوم اسلامی، مهدویت و... شامل: نقدهای اجتماعی، مقالات و تحلیل‌های سیاسی و... قالب‌های طراحی شده وبلاگ را ببینید، انتخاب کنید و استفاده نمایید تصاویر منتخب، متنوع و دسته بندی شده شهدای شاخص دفاع مقدس و... (این قسمت در حال تکمیل می‌باشد) فایل‌های صوتی منتخب سخنرانی‌های مقام معظم رهبری، با میکس آهنگ پس زمینه زیبا و... اگر وبلاگنویس مذهبی - ارزشی هستید، وبلاگ خود را معرفی کنید و در معرض نقد دیگران قرار دهید کلیپ‌ها و قطعات ویدیویی جالب از سخنرانی‌ها و دیدارهای مقام معظم رهبری، شهدای دفاع مقدس، مناطق عملیاتی و... وبلاگ حاضر با هدف ترویج فرهنگ اصیل شهدا و شهادت، زنده کردن یاد آن بزرگواران و گام نهادن بر ردپای ایشان برای حرکت در مسیر ولایت و البته لبیک به ولایت فقیه و ولی فقیه زمان، حضرت امام خامنه‌ای (اروحنا له فداه)، کار خود را شروع کرده و در راه تحقق این اهداف با تمام توان پیش خواهد رفت... نکته نظرات، پیشنهادها و انتقادهای خود را، علاوه بر قسمت نظرات هر مطلب، می‌توانید از این طریق با ما در میان بگذارید نسخه RSS























مهدی [مهدی باکری، فرمانده لشکر 31 عاشورا] به ساعتش نگاه کرد. سه ساعت از قرارش با حمید [حمید باکری، بردار مهدی باکری و معاون لشکر 31 عاشورا] می‏گذشت؛ اما هنوز او نیامده بود. دلش شور می‏زد. دعا می‏کرد که حمید گیر مأموران مرزی نیفتاده باشد. آخرین نامه‏ای را که حمید از طریق یکی از دوستانش فرستاده بود، در آورد و دوباره خواند: مهدی جان، سلام. حالت چطوره؟ از آخرین دیدارمان یک ماه می‏گذرد. حال من خوبه و شرمنده تو هستم. تو با آنکه خدمت نظام وظیفه‏ات را انجام می‏دهی، اما خرج تحصیل مرا می‏دهی، آن هم در یک کشور خارجی! من در شهر «آخن» آلمان تحصیل می‏کنم.
مهدی جان! حالا که شعله‏های انقلاب آتش به خرمن رژیم پوک شاهنشاهی زده، دیگر طاقت ماندن در اینجا را ندارم. این بار که به سوریه می‏آیم و با توشه‏ای مهم قاچاقی به ایران باز می‏گردم. موعد دیدار ما، صبح روز هیجدهم آذر ماه در همان جایی که می‏دانی! قربانت برادرت حمید باکری!
مهدی سیاهی کسی را دید که از دور می‏آمد. از تپه سرازیر شد. دوید. حمید، عرق‏ریزان با دو کوله بزرگ بر دوش می‏آمد. به هم رسیدند. حمید، کوله‏ها را بر زمین گذاشت و همان‌جا از خستگی بر زمین نشست. مهدی بغلش کرد، شانه‏هایش را مالید و پرسید: چی شده حمید، زهوارت در رفته؟!
حمید که نفس‌نفس می‏زد به خنده افتاد و گفت: شانس آوردم، کم مانده بود گیر ساواکی‏ها بیفتم.
ـ چی، ساواکی‏ها؟ 
ـ آره. بیا تا در راه برایت تعریف کنم. 
حمید بلند شد. مهدی یکی از کوله‏ها را برداشت. از سنگینی کوله، بدنش تاب برداشت. به طرف قاطر کرایه‏ای که مهدی آورده بود رفتند و کوله‏ها را روی قاطر سوار کردند. بعد حمید گفت: از سوریه که سوار اتوبوس شدم، چشمم به یک مرد جوان لاغر و چشم درشت افتاد که بهم خیره شده بود. یک ریز مرا می‏پایید. اول توجهی بهش نکردم؛ اما نزدیکی مرز ایران دیدم این‌طور نمی‏شود. راستش کمی ترسیدم. فکری شدم که نکند ساواکی باشد. نزدیک مرز اتوبوس جلوی یک رستوران ترمز کرد. منم آهسته بار و بندیلم را برداشتم و دور از چشم دیگران زدم به چاک و تا اینجا یک نفس آمدم.
ـ حالا ببینم بارت چی هست که اینقدر سنگینه؟
ـ سلاح و مهمات!
ـ خیلی خوب شد. با اینها می‏توانیم حسابی جلوی ساواکی‏ها در بیاییم. حمید روی قاطر پرید. مهدی افسار قاطر را کشید و به سمت روستا راهی شدند.


... چند سال بعد ...


حمید گفت: آخر من بروم جلسه چه بگویم!؟
مهدی خندید و گفت: باز شروع شد. گفتم که قراره فرماندهان لشکرهای سپاه و ارتش دور هم جمع بشوند و برای عملیات آینده برنامه‏ریزی کنند. ناسلامتی تو معاون من هستی. باید جور مرا بکشی. نگران نباش. رییس جلسه برادر همّت [محمد ابراهیم همت، فرمانده لشکر محمّدرسول اللّه(ص)] است. با او هم آشنا می‏شوی.
حمید لبخندزنان گفت: باشد. بزرگ‌تری گفته‏اند و کوچک‌تری!
مهدی، حمید را هل داد بیرون. حمید سوار موتور تریل شد و به سوی قرارگاه رفت.
حمید بیشتر فرماندهان را می‏شناخت. در گوشه‏ای پیش حسین خرازی [فرمانده لشکر 14 امام حسین(ع)] نشست و گفت: حاج حسین! پس این حاج همّت کجاست!؟
ـ هر جا باشد الان سر و کلّه‏اش پیدا می‏شود.
درِ اتاق به صدا در آمد و همّت وارد اتاق جلسه شد. همه بلند شدند. همّت با فرماندهان دست داد و احوالپرسی کرد. چشمان حمید با دیدن او از تعجب گرد شد. همّت به حمید رسید. چشمش به حمید که افتاد، اول کمی نگاهش کرد، بعد او هم مات و مبهوت بر جا ماند. هر دو چند لحظه‏ای به هم خیره ماندند؛ بعد لبانشان کش آمد و همدیگر را بغل کردند. خرازی پرسید: چی شد آقا حمید، تو که حاج همّت را نمی‏شناختی!؟
حمید خندید و جواب نداد. آخر جلسه بود که مهدی رسید سلام کرد و کنار حمید نشست. اما دید که حمید و همّت هر چند لحظه به هم نگاه می‏کنند و زیر بُلکی می‏خندند. تعجب کرد. نمی‏دانست آن دو به چه می‏خندند.
جلسه تمام شد. همت به سوی حمید و مهدی آمد. مهدی پرسید: شما دو نفر به چی می‏خندید!؟
حمید خنده‏کنان گفت: آقامهدی، ماجرای آمدنم از ترکیه به ایران یادت هست!؟ همان موقع را که گفتم یک ساواکی تعقیبم می‏کرد!؟
مهدی چینی به پیشانی انداخت و بعد از لحظه‏ای گفت: آهان، یادم آمد...خُب منظور!؟
حمید دست بر شانه همّت گذاشت و گفت: آن ساواکی، ایشان بودند!
مهدی جا خورد. همّت خندید و گفت: اتفاقاً من هم خیال می‏کردم شما ساواکی هستید و دارید مرا تعقیب می‏کنید. به خاطر همین، از رستوران نزدیک مرز، پیاده به طرف مرز ایران فرار کردم!
مهدی خندید و گفت: الله بنده‏لَری (بنده‏های خدا)، الکی الکی کلّی پیاده راه رفتید. اما خودمونیم، قیافه هر دویتان به ساواکی‏ها می‏خورد!!!
خنده آنها فضای قرارگاه کربلا را پر کرد.






: لینک‌های دوستان :

شهرستان بجنورد
کشکول
عطر ریحان
زمزمه تنها
آسمان سرخ
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
کلک بهار
بیداری اسلامی
نسیم وحی
ماه و مهر
آ ینه
«نجوای شبانه»
سلامتی و فرج امام زمان صلوات
حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد
ذخیره خدا
بندیر
امُل
نه/ دی/ هشتاد و هشت
آخرالزمان و منتظران ظهور
بر و بچه های ارزشی
عشق الهی: نگاه به دین با عینک عشق و عاشقی

لــعل سـلـسـبیــل ( دل نوشته های یک هاجر )
دختر ایران زمین
حوریب
دیـــــــار عـــــــاشـقـــــان
دهاتی
پیاده تا عرش
فقط عشقو لانه ها وارید شوند
خاطرات من
بچه مرشد!
عطر د ل آ ر ا ی خد ا
سجاده ای پر از یاس
نوای دل
معصومین
عاشقان
و خدایی که در این نزدیکی است
آقا رضا
نسیم قدسیان
بازی موبایل،بازی جاوا،بازی سیمبین،دانلود بازی موبایل های جدید
گروه اینترنتی جرقه داتکو
عاشق آسمونی
بتلیجه
مهاجر
.:: در کوی بی نشان ها ::.
ارون
قصه بچه بسیجی
جهاد همچنان باقی است.
سیب گلاب
سلام شهدا
حفاظ
سایت جامع اطلاع رسانی برای جوانان ایرانی
گل نرگس...مهدی فاطمه
دریای دل
blog MNK
عشقی
اسکی روی نور
همه رقم مفت!!!!!
پرنسس زیبایی
یک نفس عمیــــــق
آسمان آبی
صل الله علی الباکین علی الحسین
یا قدس انا قادم
TOWER SIAH POOSH
آیین جوانمردان
افق بیکران روح من
السید عباس الموسوی
آرزوی وصــــــال
ثقلین
فدائیان اسلام
صاعقه
نوستالوژی دل ....
حسین عاشق ترین عاشقان
خانه طلبگی
.:: بیقرار شهادت :::.
به دنبال خویشتن ِخویش
مهر بر لب زده
حب الحسین اجننی
شمیم انتظار
مذهبی فرهنگی سیاسی عاطفی اکبریان
آرامش جاویدان در پرتو آموزه های اسلام
محراب
منتظرظهور
همای سعادت
قبیله ی زمین
...او خواهد آمد
کبو ترانه .... تا بام ملکوت
به یاد لاله ها
بچّه شهید (به یاد شهدا)
... حبل المتین ...
.*عکس*.
حرف های قشنگ
پاک دیده
چه زود دیر میشه
من گذشته من
این راه بی نهایت
.: شهر عشق :.
روستای زیارتی وسیاحتی آبینه(آبنیه)باخرز
حباب هایی از ح ق ی ق ت
سخن آشنا
**اشک یخی**
ایحسب الانسان ان یترک سدی
اهالی شهر انتظار
گل نرگس Narcissus
موجودات زنده
پسر جهنمی
سین جیم های اخلاقی
آوای قلبها...
توشه آخرت
صبح دیگری در راه است ....
شهدای دفاع مقدس
پاسبان *حرم دل* شده ام شب همه شب
ولایت علیه السلام
از دوجین خوشگل تر ؟؟؟
منطقه آزاد
پرواز را به خاطر بسپار
شمیم ولایت
عشق یعنی بندگی کردن مثل حسین
((( لــبــخــنــد قـــلـــم (((
2حرفی
نقد سینمای هالیوود
کانون فرهنگی دستگردانیهای مقیم یزد
خوش مرام
علم بی نهایت ، هنر،‏ دین ...
Ali 09357004336
سوتک
۩ اللهم عجل لولیک الفرج ۩
آخرین منجی
دریچه
عشق بی انتها
امیدزهرا
دوباره سبز می شویم...
***تبلیغات اگاهی است *****ولی سرگرمی بهتر ه
من هیچم
شیعیان! او خواهد آمد...
شخصی
بصیرت
حزب الله می رزمد ؛ فرهنگی - مذهبی
یا زهرا مدد
شمیم حیات
غلط غولوت
حزب اللهی مدرنیته
باران
تو مپندار که مجنون،سر خود مجنون گشت
ولایت
یک کلمه حرف حساب
گنجینه قصار
فصل آگاهی
ایــ عزیـــــز ـــــــران
فانوس
مبادا روی لاله ها پا گذاریم
یا قائم آل محمد
جوانان منتظر المهدی زاهدشهر
☆★☆ عشق شیطونک☆★☆
.: حرف دل :.
به نام شهیدان خدایی
نامه ی زرتشت
● باد صبا ●
سیب سرخ انتظار
« یا مهدی ادرکنی »
سیستم عامل و نرم افزار کاربردی و گرافیکی
موقتاً بدون نام
باران
نسیمی از بهشت ...
فدک کوثر
AMIR
فانوسهای خاموش
شیعه مذهب برتر Shia a Better religion
لاله های آسمانی
پرواز
نوشته های بارانی من
همیشه منتظرت هستم ، ای عدل وعده داده شده...
طلبه میلیونر
زندگی باید کرد
سایت جامع اطلاع رسانی برای جوانان ایرانی
سوز و گداز
حوزه علمیه حضرت ولی عصر (عج) شهرستان ساوه
رند
..:: حاج همت ::..
زیر آسمان خدا
حدیث نفس
نور
چرند و پرند
بسوی ظهور ...
از یک عباس
.: 20000000 :.
فلورانس مهربون
در گوشی با خدا
انتظار
سئوالهای منتظر جواب
پیامبر اعظم(صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلم) - The Holy Propht -p.b.u.h
به راه لاله ها
بهشت در انتظار ما است
تک ستاره
عشق یعنی انتظار منتظر
ترنم بهاری
تار نگاشت های آنتی فمینیستی ؟!
امام زاده های ایران سلام الله علیها
عصر انتظار
دفاع مقدس
عدل الهی Divine Justice
وبلاگی جامع درباره مقام معظم رهبری
فاطمیون
اصلاح الگوی مصرف
وبلاگ تخصصی هنرستان شهدا
اس ام اس عاشقانه||دانلود رایگان
میخانه
آر.پی.جی ‏زن
شب بی ستاره
یامهدی

قرار دادن لینک های فوق در وبلاگ، به معنی تأیید محتوای آن ها نمی‌باشد.